❤خــ ــلـ ـوتـــــــ گــ ــاه مـــ ــن و عـــ ـشـــ ــقـــ ــم❤
همیـــشه با همیــــم... دنیــــا هیــــشکی رو شبیــــه ما ندیــــد... 
قالب وبلاگ


زن ها از عـــادی شدن


از تکــراری شدن

از مثل روز اول نــبودن

می تــرســند...!

گــاهی زن ها را مـثل روز اول دوست بـدارید...


به علت برخی مسائل یک سری از پست ها رمز دار شده...

(هرکی رمز میخواد بگه...)



[ یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ خانومی ] [ من و دوستان ]

[ دوشنبه 30 دی 1398 ] [ 11:37 ق.ظ ] [ خانومی ] [ نظرات ]

دلبـر 

بیا لا به لایِ این همه "کینگ" و "کوئین"

لای همهمـه یِ "رل" هایِ آدم با کلاس ها

میونِ آدم هایی که از عشق و دوست داشتن فقط اسمشُ یاد گرفتنُ هشتگِ قشنگـم زدن پایِ عکس های دو نفره اشون

یکم ساده همُ دوست داشته باشیم....

من بشم"خـانوم"ِ آپارتمانِ چهل متریِ اجاره ایِ تـو

تـو بشی"مــرد"ِ رویاهایِ ساده ولی قشنگِ مـن...

بشـم آغوشِ در کـردنِ خستگیات و بشـی شونه ی محکم واسه بی پناهی هایِ مــن...

بشـی"شاه"ِ واقعیِ منُ بشـم"ملکه"یِ اول و آخـر سرزمینِ دلت....

دلبــر این عشق هایِ بی سرو تـه و زود گذر به کارِ دلِ من و تـو نمیـاد

ما بایـد همدیگـرُ همینجـور ساده دوست داشته باشیم

تو همین روشنِ معمولیِ چشمایِ منُ

من همین ته ریشِ نامرتبِ خستـه یِ تـورو.....

بیـا ساده عاشقِ هم باشیـم

ساده بمیـریم واسـه هم....

سـاده ها بیشتـر میمونن

گرمتـر میکنن دلِ آدمیـزادُ.... 

#فاطمه_صابری_نیا


[ دوشنبه 30 دی 1398 ] [ 11:10 ق.ظ ] [ خانومی ] [ نظرات ]
امسال یعنی سال 98 اولین تولد تو خونه خودمون بود. چیزی که همیشه دلم میخواست.هرچند که دلم میخواست سورپرایزش کنم  اما نشد.
آقایی یه سال دیگه تولدشو کنار من جشن میگرفتم. با امسال شد ششمین تولدی که کنار همیم. ششمین آرزوییه که موقع فوت کردن شمع تولدش کنارشم. 
براش همیشه آرزوی سلامتی و تندرستی دارم. خدایا سایش از سرم کم نشه.
همه رو دعوت کردم. فقط آبجی فهیمه و آبجی فریبا نتونستن بیان.
واسه آقایی کیک بارسلونا سفارش دادم. واسه شام زرشک پلو و میرزاقاسمی درست کردم.
خیلی شب خوبی بود.
مامان و بابا و امیر و سجاد و امید و سوگند شب موندن.
منو آقایی و سوگند تا ساعت 4.5 صبح بازی کردیم و بعدش امید و بیدار کردیم رفتیم کله پاچه خوردیم. پیاده رفتیم و کلی مسخره بازی . که هم موقع رفت و هم برگشت پلیس بهمون گیر داد. منو سوگند ذوق میکردیم که بالاخره بعد ازدواج پلیس بهمون گیر داده و میتونیم با خیال راحت بگیم ازدواج کردیم. 
ساعت 6.30 اومدیم و خوابیدیم. صبح با سر و صدای امیر که میخواست از قصد ما رو بیدار کنه بیدار شدیم.
نزدیک ظهر امید و امیر و فرزام و سجاد رفتن زمین فوتبال نزدیک خونه. با هم فوتبال بازی کردن.
امید وارم به همه مهمونام خوش گذشته باشه.
انشالله سالیان سال این روز رو کنار هم جشن بگیریم با دل خوش 


[ شنبه 30 آذر 1398 ] [ 10:26 ق.ظ ] [ خانومی ] [ منو دوستان ]
بعد از مدتها دوباره دلم هوای وبلاگ رو کرد.
 خیلی چیزا باید بنویسم.
فک کنم از بعد نامزدیمون چیزی ننوشتم.
آرهههه.... 8 شهریور 97 روز نامزدیمون بود
8 آذر 97 روز عقدمون بود
و 9 اسفند 97 روز عروسیمون بود
تو ایم مدت تقریبا یک ساله که به وبلاگ نیومدم اتفاقای تلخ و شیرین زیادی برامون افتاد.
هر چند شیرینش بیشتر بود به لطف خدا


11 اسفند 97 منو آقایی رفتیم ماه عسل. اولین مسافرت زندگیمون رو ترجیح دادیم بریم مشهد  زیارت آقا امام رضا. خیلی خوب بود. خیلیییی

توی این مدت منو آقایی خیلی دلمون میخواست بیایم وبلاگ. ولی اصلا وقت نمیکردیم.
امروز  11 آذر 98 دیگه یکم دلم گرفته بود گفتم بیام بنویسم.
الان آقایی سرکاره و من تا 9 شب تا بره باشگاه و بیاد تنهام.
زندگی متاهلی هم خوبه. آقایی که باشه زندگی گرمه.
 چند روزه باهام بد شده اذیتش کردم غصه داره.
دیگه زمستونه اما خونه عشقمون گرمه گرمه. (تا حدی که بعضی وقتا پنجره رو باز میکنیم خنک بشه)
از خانوادم دورم. خیلی برام سخته اما بخاطر آقایی تحمل میکنم. هرچند که هر هفته یا دوهفته یک بار میرم پیششون. باشگاه میرم و اینجوری خودمو مشغول میکنم.
26 آذر هم تولد آقایی هستش. امسال موقعیت ندارم سورپرایزش کنم. 
واسه تولدم جوری سورپرایزم کرد که داشتم ذوق مرگ میشدم.
همه خانواده ها بودن . از یک ماه قبل برنامه ریزی کرده بود همه چیزو.
اما من نمیتونم
قول میدم از این به بعد زود زود با هم بیایم و پست بذاریم.
امشب بیاد شاید اینا رو ببینه باهام خوب بشه.
آخه گناه دارم خب....


[ یکشنبه 10 آذر 1398 ] [ 11:41 ق.ظ ] [ خانومی ] [ نظرات ]

دیروز یعنی 10آبان آبجی فرزانه منو فرزامو دعوت کرد خونشون.

من با سارا رفتم لوشان و اونجا فرزام از سرکار اومد دنبالم.

اول رفتیم خونه خودشون دنبال مامانی و بعدش رفتیم خونه فرزانه جون.

خیلی زحمت کشیده بود. بااینکه سدنا اذیتش کرده بود از صبح ولی باز دونوع غذا درست کرده بود

ناهار رو که خوردیم یکم دور هم نشستیم و گفتیم و خندیدیم. بعد منو فرزام رفتیم سرخاک بابای فرزام فاتحه بخونیم و بعدش زود برگشتیم خونه.

بابا هم که یه بند زنگ میزد که دیگه نمیخوای بیای.

ساعت حدود 6 از خونه آبجی اومدیم خونه فرزام اینا و مامان یکم وسایل داد که بیارم خونه. نزدیک 7 خرکت کردیم اومدیم رشت.

به اصرار من سارا هم شام اومد خونمون.

ستایش پیش ما بود البتع بدون مامان و باباش.

فرزامم حسابی با توپی که من از اتاقش برداشته بودم با ستایش بازی کرد و خستش کرد.

آخر شب حدود ساعت 12/30 فرزام و سارا رفتن خونه آبجی که فردا صبح فرزام باید برمیگشت خونه که قرار بود یه نفر بیاد برای درست کردن خونه قیمت بده.

آخر هفته منم اینجوری گذشت.




[ جمعه 11 آبان 1397 ] [ 11:43 ب.ظ ] [ خانومی ] [ نظرات ]

دیروز 27 مهر 1397 به اعضای خانواده آقا فرزامم یه فسقلی اضافه شد.

آقا امیر علی .

فروزان جون 27 مهر که تولد آبجی سودابه هم هست فارغ شد. یه پسر خوشگل و با مزه.

ظهرش فرزام ناهار و پیش ما بود . ساعت 2/5 باهم رفتیم دنبال مامان و آبحی فهیمه و سارا گلی. با هم رفتیم بیمارستان فامیلی. فرزوان ساعت 8 صبح زایمان کرده بود.

من و فرزام تو مسیر یه جعبه شکلات خریدیم ک کارتی که خودم درستش کرده بودم و روش چسبوندیم.

رسیدیم بیمارستان و فروزان و دیدم و بهش تبریک گفتم.

موندیم و یه سری از فامیلاشون اومدن و تا اخر زمان ملاقات اونجا بودیم.

بعد مامانی و سارا رو رسوندیم خونه دخترخاله مامان خودمونم رفتیم کافه جنگا.

خیلی بهم چسبید. اسم شهر و نقطه بازی کردیم آخر هم بازی جنگا

خیلی روز خوبی بود.

شبم شام و اومدیم خونه مامان اینا و بعدش فرزامم رفت .

اصلا میره هاااااا دل منم با خودش می بره.


[ شنبه 28 مهر 1397 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ خانومی ] [ نظرات ]

امروز یه روز خاص دیگس. چون کنار فرزامم.

مادرشوهری زنگ زد و دعوتمون کرد خونشون. واسه پاگشا.

بگذریم که چی بهم گذشت و چی میگذره.

استرس داشتم. چون اولین بار بود به هرحال یکم سخت بود.

ساعت 2 رسیدیم خونشون.

مسیر لوشان و دوس دارم. بهم آرامش میده. فک کنم واسه اینه که تهش به فرزام میرسم. خخخ....

خلاصه رسیدیم و سفره رو پهن کردیم البته من چون یکم خجالت میکشیدم زیاد نتونستم کمک کنم.

مامان جون سنگ تموم گذاشته بود. فسنجون و زرشک پلو.پ و باقالی خورشت

همه چی عالی بود. بعد ناهار هم من سریع بلند شدم و رفتم سراغ ظرفا. باید خودی نشون میدادم دیگه. هرچند که آبجی فرزانه کمکم کرد .

بعدش نشستیم و آقا فرزام شروع کرد به پذیرایی. چه پسری به به. دسته گل.

خیلی کمک کرد فداش شم.

چایی و کیک خوردیم بعدش یکم با فرزام رفتیم حیاط و رو تخت نشستیم.

من تمام مدت به این فکر میکردم که من باید توی این خونه زندگی کنم و دوسش داشته باشم.

آب و هواش و که دوس داشتم البته هرجا که فرزام باشه رو دوس دارم.

ساعت حدود 5/30 بود که دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم. مامانی هم کادوی منو داد و از ته دل ازش تشکر کردم.

هرچند دلم نمیومد که از فرزام جدا شیم اما باید میومدیم .

اما بازم دلتنگتم عشقم...





[ شنبه 21 مهر 1397 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ خانومی ] [ نظرات ]

امروز اول مهر 1397

تابستون تموم شد اما هنوز گرماشو حس میکنم. چون هستی...

امروز اول مهره . صبح که چشامو باز کردم مثل همیشه با ذوق اول گوشیمو نگاه کردم تا صبح بخیر تو روحمو تازه کنه و انرژی بهم بده.

امروز خیلی از بچه ها اولین روز مدرسه رفتنشونه. همونایی که وقتی کوله پشتی میندازن رو شونه هاشون آدم دلش ضعف میره.

امروز دلم خیلی هوای اون موقع ها رو کرد . هوای دفتر و مداد تازه... یادمه اون وقتا که کوچیک بودیم از چند هفته قبل بابا همه وسایلای مورد نیازمون و میگرفت و توی کمد میذاشتن..

من هر روز تا اون وقتی که مدرسه ها باز میشد باید میرفتم سراغشونو دونه دونه نگاشون میکردم و حتی یادمه برای خودم میگفتم این دفتر املام باشه یا ...

عجب روزای شیرینی بود...

اما گذشت.

امروز به یه چیز خیلی مهم دیگه فکر کردم ...

به این که اون موقع هیچ وقت نمیدونستم آخر پاییز برام قشنگ ترین ماه ساله....

اما امروز که چشمامو باز کردم یادم اومد آخر پاییز و خیلی بیشتر از هر وقتی دوس دارم ...

شاید کسی با سرد شدن هوا اصلا دلش پاییز و دوس نداشته باشه.

اما من هم پاییز و دوس دارم هم زمستونو.

پاییز برای من و البته آذر برای من بهترین ماهه...

اینم بگم که دیگه پاییز از امسال برای من بیشتر از سالهای پیش شوق زندگی کردن میده...

چون اونی که باید باشه هست...


[ یکشنبه 1 مهر 1397 ] [ 01:27 ب.ظ ] [ خانومی ] [ نظرات ]

اولین مهمونی دونفرمون بعد نامزدی

دیشب دعوت شدیم خونه ابجی فریبا که تولدش بود.

خیلی استرس داشتم. فرزامم که همش منو اذیت میکرد. بهم میگفت استرس داری ساکت میشی خوبه...

رفتیم شیرینی و یه دسته گل گرفتیم و رفتیم خونه ابجی



همه بودن. همه چیز هم عالی بود.

در کل اولین مهمونی دونفرمون خیلی عالی بود...


راستی فرزام خیلی دوست دارما


[ جمعه 23 شهریور 1397 ] [ 10:15 ق.ظ ] [ خانومی ] [ نظرات ]

نهم شهریور 1379 . روز نامزدیمون.

با تموم ذوق و شوق صبح از خواب بیدار شدیم. کارارو تقریبا انجام داده بودیم. یه سری مونده بود که دیگه دخترخاله ها و بقیه تمومش کردن. منم با خاله جان رفتیم منو رسوند آرایشگا. قبلش رفتم چند تا شاخه گل گرفتم واسه موهام.

ساعت 2/15 آقا داماد اومد و آماده شدیم و اول رفتیم دسته گل عروس و گرفتیم و رفیتم آتلیه.

چند تا عکس یادگاری انداختیم. منو رسوند خونه .ساعت تقریبا 4 بود.

دیگه کم کم همه اومدن ساعت حدود 7/15 خانواده همسری جان تشریف آوردن. بابابزرگمم که از بس عجله داشت سریع صیغه محرمیت و جاری کرد و رفت ما هم شروع کردیم به بزن و بکوب.

همونجوری که آرزو میکردم همه چی به خیر و خوشی گذشت. همه چیز هم عالی بود.

بعد از 4 سال و 8 ماه و 16 روز به هم محرم شدیم. حس عجیبیه که بعد از این همه سال و بعد از این همه سختی بالاخره مال هم شدیم.

به هم رسیدن حسیه که قابل وصف نیست.

فرزام کسیه که من خواستمش و اونم منو خواست. با تموم کم و کاستیای هم کنار اومدیم تا بتونیم سال های سال به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کنیم.

خدایا سایه آقامو از سرم کم نکن.

خدایا ازت میخوام که همه اون عاشفای واقعی رو با دل خوش بهم برسونی...الهی آمین


[ سه شنبه 13 شهریور 1397 ] [ 11:52 ب.ظ ] [ خانومی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 52 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

سلام به همه دوستای عزیزی که به این وبلاگ سر میزنن .
اینجا خلوتگاه منو عشقمه...

اینجـــــا حرفای دلمون نوشته میشه, پس حــرف دل حرمت داره...
بی ادبی و توهین ممنوعـــــه...
نظـــــــــــر یادتــــــــــــــ نــــــــــــره

روزای سخت اما قشنگی رو میگذرونیم که به زودی زود در کنار هم باشیم

به امید روزای قشنگ باهم بودنمون

نامزدی 97/6/9
عقد 97/9/8
عروسی 97/12/9
عشق می بارد
بیا بدویم در باران
تو تا ته کوچه های دلم و
من تا زیر رنگین کمان چشمانت !

*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•
しѺ√乇▒▓▒▒▓░しѺ√乇
*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•

عشق یعنی موسیقی اسم تو
ساده اما تا ابد شنیدنی ....
یعنی تو که بی بهانه ،بی دلیل
بهترین دلیل عاشق شدنی . . .

*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•
しѺ√乇▒▓▒▒▓░しѺ√乇
*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•

مهربانیت را دیده ام
نه در خواب ..
که در آبی ترین
لحظه های آبی بودنت
و آمده ام که بمانم
اگر ماندن را بخواهی ...
از تو ابدیتی خواهم ساخت...
که عشق ،
اول و آخرحادثه ی من و تو باشد
و دل ،
هدیه ای که همیشه
در تصرف چشمانت خواهد بود!


*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•
しѺ√乇▒▓▒▒▓░しѺ√乇
*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•

.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
...I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you

________________@@@@@_____
________________@@@@@_____
________________@@@@@_____
________________@@@@@_____
________________@@@@@_____
________________@@@@@_____
________________@@@@@_____
________________@@@@@_____
__@@@@@@@@@@@@@@_____
__@@@@@@@@@@@@@@_____
_____________________________
_________@@@@@@@_________
_____@@@@@@@@@@@______
___@@@@@______@@@@@____
__@@@@@________@@@@@___
_@@@@@__________@@@@@__
_@@@@@__________@@@@@__
_@@@@@__________@@@@@__
__@@@@@________@@@@@___
___@@@@@______@@@@@____
______@@@@@@@@@@@_____
_________@@@@@@@________
______________________________
_@@@@@____________@@@@@_
__@@@@@__________@@@@@__
___@@@@@________@@@@@___
____@@@@@______@@@@@____
_____@@@@@____@@@@@_____
______@@@@@__@@@@@_____
_______@@@@@@@@@@______
_________@@@@@@@@_______
__________@@@@@@@_______
___________@@@@@@_______
_____________________________
____@@@@@@@@@@@@@_____
____@@@@@@@@@@@@@_____
_________________@@@@@____
_________________@@@@@____
_________________@@@@@____
____@@@@@@@@@@@@@____
____@@@@@@@@@@@@@____
_________________@@@@@____
_________________@@@@@____
_________________@@@@@____
____@@@@@@@@@@@@@____
____@@@@@@@@@@@@@____


نویسندگان
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

خــ ــلـ ـوتـــــــ گــ ــاه مـــ ــن و عـــ ـشـــ ــقـــ ــم❤







کد حرکت متن دنبال موس

کد قفل راست کلیک در وبلاگ

  • وکیل زمانی
  • خدشه
  • تبلیغات متنی
  • سی کی هاست
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic